مـیشا :

 اتردین مـیخندیدو من جیغ مـیزدم..بدو رفت تو اتاق یـابهتره بگم اتاقمون درم پشتش بست ولی قفل نکرد چون سرعتم زیـادبود رفتم تو در..
من:اخ توروحت اتردین بی دماغ شدم..
اتردین سریع دروباز کرد تامنو دیدتو اون حالت کپ کرد اومد طرفم یک نگاه کرد گفت چیزی نیست..دستمو برداشتم دیدم یکم داره خون مـیاد با دادگفتم
من:هییی داره خون مـیاد بعدمـیگی چیزی نیست؟
اتردین:نترس زیـادنیست شـهید نمـیشی..بیـابوسش کنم خوب مـیشـه.
من:لازم نکرد..
بدورفتم تو w.cاتاقمون بینیمو شستم خداییش خیلی کم بود ولی خب من جون عزیز بودم دیگه..
ازدشستشویی کـه اومدم بیرون یکهو اتردین منوکشیدبغلش.بچه کلا روانی بود که تا دیروز داشت کت شلوار قهوه ایم مـیکردا..
من:ولم کن روانی...تو تعادل روانی نداری که تا دیروز داشتی سرم دادمـیزدیـا..
اتردین:ببخشید مـیشایی مـیدونم بد حرف زدم باهات شرمنده..توهم اگه جای من بودی ناراحت مشدی..خیلی سخته بفهمـی ابجی کوچولوت بایک اشغال....
بقیـه ی حرفشو خورد..گفت:حالا مـیبخشی؟
راستش ته دلم یکم ناراخت شدم کـه گفت ابجی..به خاطرهمـینم خودمو از بغلش کشیدم بیرونو گفتم:
من:برای چی حتما ببخشمت؟؟توفقط یک اسمـی توشناسنامـه ی من همـینـهو بس..پس دلیلی نمـیبینم کـه ازت ناراحت باشم کـه حالا ببخشمت..
منتظرجوابش نشدمو ازاتاق رفتم بیرون.شقی داشت ازسروکوله نفسه بدبخت بالا مـیرفت رفتم یکدونـه زدم بعد کله ی شقیو گفتم:
من:هوی ولش کن بدبختو خودت کـه مـیدونی نفس بـه خاطرچی داشته از کله ی سامـی بالا مـیرفته..
شقی:هوی چته بیشعور..بله مـیدونم.حالا اگه گذاشتی یکم اذیتش کنم..
نفس کـه اصلا تو این باغ نبود گفت:
راستش از چندوقت پیش یک فکری افتاده بود تو جونم بـه نفس گفتم:
من:نفس مـیای بریم اتلیـه؟
نفس:وا به منظور چی؟؟؟
من:یک فکری دارم..ببین بیچاره پسرا کناه دارن رو مبل مـیخوابن.مـیخوام دوتا تخت تکی بگیرم بعدم بریم اتلیـه عبندازیم بکوبونیم بـه دیوار...
نفس:برو بابا دیونـه.
من:ضدحال..مـیخوام یکدونـه عتکی بندازم یکی دوتاهم با اتردین..
شقی:هوی بیشعور.چشما درویش.
من:مسخره مـیخوام اگه یک وقت تفضلی اومد تواتاق شک نکنـه..
شقی:اها بعد تختارو کـه ببینـه اصلا شک نمـیکنـه.
من:واسه اونم نقشـه دارم...مـیخوام هروقت تفضلی اومد تختارو بچسبونیم بـه هم دیگه..
شقی غش کرد گفت:خوشم مـیاد فکر همـه جارو مـیکنی..
من:پس کـه چی.
نفس:باشـه مـیام..
من:ایول..
بدو رفتم تو اتاق تاجریـانو بـه اتردین بگم..وقتی جریـانو گفتم گفت:
اتردین:باشـه فکر خوبیـه..
من:خیلی باحالی من برم یک اتلیـه خوب گیر اوردم زنگ ب وقت بگیرم..
اتردین:حالا نخوری زمـین..
زنگ زدم بـه اتلیـه قرار شد ساعت 5اونجاباشیم..همـه چی درست شده بود..بعداز خوردن ناهار بانفس افتادیم بـه جون مو هامون..
نفس موهاشو شلاقی کرد منم موهامو فر خیلی درشت کردم..یکجورایی پیچ پیچی کردم..چندتا لباس برداشتیم.من دوتا لباس مجلسی کـه تا بالای زانوم بود برداشتم رنگاشم کرمـی وطلایی بود..یک لباسه اسپرته یقه شل برداشتم..یک رژ بژ با رژگونـه ی اجری زدم کفش پاشنـه بلندم برداشتم ..
نفسم یک تاپ جذب سفیدبا شلوارجین پاره پاره یـابی روشنباکفشای پاشنـه بلندسفید پيراهن تنگ ماكسي دكلته كه يه چاك بلند که تا روي رونم داره رنگشم طلايي بـه پيراهن جذب كه جلوش كوتاهه پشتش دنباله ميخوره رنگشم مشكش باشـه دكلته و روي سينشم پولك كاري شده باشـه كفشاشم هم رنگ لباسش بود..جیگری شده بودیم یک ارایشـه ساده هم کردو ساعت 4حاضربودیم پسراهم حاضربودن..شقی نیومد گفت:نمـیخوام..یکهو یک تی بی تی جمع کن ببر دیگه!!1
منم کلی حرص خوردم..صدای اتردین مـیاومد کـه داشت صدامون مـیکرد.بانفس رفتیم پایین.وای اتردینو ببین..یکدونـه زدم بعد کله ام گفتم:مـیشا دوباره بهت خندید..ول کن بابا برو..سامـی هم باحال شده بود..ساعت4:30 زدیم بیرون..

نفس :

داشتم با ميشا ميرفتم سمت ماشين اتردين كه سامي صدام كرد خاك عالم انقدر ازش خجالت ميكشيدم حالا نـه خيليا خب چيكار كنم زياد بلد نيستم خجالت بكشم كه نگو ولي خودمونيم چه تيپي زده بود پيراهن جذب سفيد كه استيناشو که تا ارنج که تا زده بودو تمام عضله هاشو بـه خوبي نشون ميداد با شلوار جين روشن پوشيده بود اخ جون تيپش با تيپ اسپرته ي من ست شده بود يه ساكم بـه علاوه ي ساك لباساي من دستش بود كه فكر كنم بقيه لباساشبود واي خدا اصلا من عاشق مدل موي اينم بقلا كوتاه ميليمتري بالاها بلند سه چهار سانتي چقدر اين بشر جيگر بود اخه
سامي-نفس بيا كارت دارم
من-بله كارتو بگو
سامي-بيا با ماشين من برم كه بعدش هم تو بري خريد هم اونجاي خوبي رو كه بهت گفتم نشونت بدم
منم كه فضول گفتم باشـه رو كردم سمت ميشا كه با اتردين منتظر ما بودن
من-ميشا من با سامي ميام كه از اونور برم بـه كارام برسم يه سرويس خدماتي هم با سامي براي مـهموني تفضلي بگيريم كه خودمونو خسته نكنيم
ميشا-باشـه برو
بعد رو كرد سمت اتردينو يه دونـه زد رو لپش نميدونم چي گفت كه اتردين بلند خنديدو گفت كه سوار شـه
منم با سامي سوار شدمو باهاش راه افتاديم سمت اتليه معلوم بود اين ميشا هم خودش درست حسابي ادرسو بلد نيست چون دوسه بار دور خودمون چرخيديم که تا رسيديم اتليه يه نگا بـه درش انداختم از توشم كه قشنگ معلوم بود يه اتليه مدرنو كار بلده خلاصه با يكم حرف زدنو گفتن اين كه وقت قبلي داريم رفتيم از چندتا پله پايين كه يه زير زمين خيلي بزرگو شيك بود مخصوص عكس گرفتن گفتن اول بريم لباسامون رو عوض كنيم و عكساي تكيمون رو بگيريم بعد بريم سراغ عكسايي كه ميخواستيم با هم بگيريم اول لباس اسپرتامون رو پوشيديم ميشا رفت تو يه اتاق ديگه كه عكساشو بگيره يه عكاس ديگه هم اومد يه سري ژست برام توضيح داد كه هر كدومو دوست دارم انتخاب كنم ولي از هيچ كدوم خوشم نيومد از اونجايي كه عموم هنر خونده بود اونم عكاسي يه سري چيزا حاليم ميشد چون اكثر وقتا منو مدل ميكرد براي تجربه اش يه نگا بـه لوكيشن كردم گفتم
من-لطفا صفحه ي پشتمو سفيد كنيد
ه كه يه من ارايش جلفم رو صورتش بود معلوم بود از اينكه از ژستاش خوشم نيومده ناراحت شده با حرص رفت پشت صحنـه يعني همون ديوارو سفيد كرد ترجيح دادم ديگه چيزي بهش نگمو خودم كارامو بكنم رفتم يه صندلي ناز سفيد مشكي رو اوردمو گذاشتم وسط لوكيشن نشستم روش يكم مايل شدم سمت پايين ولي سرمو صاف نگه داشتم بـه جاي اينكه پاهامو جمع كنم جفتشو باز كردم ارنجو تكيه دادم بـه رون پامو دستامو بهم قفل كردم
من-لطفا پنكه رو بياريد تنظيم كنيد پايين پام كه موهامو پريشون كنـه
اون ه هم با هزار افاده رفت پنكه رو اورد تنظيم كرد چشمامو گربه اي تر كردمو گوشـه لبمو بـه دندون گرفتم ميدونستم عالي ميشـه زنـه شروع كرد بـه عكس گرفتن چهرش باز شده بود انگار از عكسا خوشش اومده بود عكس بعدي رو هم ژستشو خودم گفتم يه عكس تمام قد كه پاهام بـه عرض شونم باز بودو پشتم بـه دوربين از كمر برگشته بودم سمت دوربينو يه لبخند همراه باشيطنت داشتم يه چشمكم چاشنس كارم بود دو سه که تا ژسته ديگه هم گفتم ازم گرفتو بهش گفتم بره بـه سامي بگه بياد عكس اسپرتامون رو بگيريم داشتم موهام رو مرتب ميكردم كه سامي اومد
سامي-بفرماييد بنده دربست درون اختيار شمام
من-مزه نريز بيا كه كلي بايد عكس بگيريم
رفتم سمتش دست بردم سمت دكمـه هاي پيرهنشو يكم بيشتر بازش كردم براي عكس اسپرت قشنگ ميشد يقشو مرتب كردمو گفتم
من-بريم عكس بگيريم اقاي خوشتيپ
خنديدو موهامو بـه هم ريخت
من-اااا نكن سامي ببين چيكار كردي دو ساعت بود داشتم درستش ميكردم
سامي-اين كه غصه خورد نداره بيا خودم برات درست ميكنم
ه كه از اول معلوم بود چشمش سامي رو گرفته گفت
- برادريد؟

سامي-چطور مگه؟
ه ي جلف شيطونـه ميگه برم ب بكشمشا
-اخه رنگ چشماتون خيلي شبيه همـه اسماتونم خب يكم شبيه
سامي-دليل نميشـه براي برادري
ه كه معلوم بود از جواب سامي زياد خوشش نيومده گفت
-پس حتما پسر ايد
سامي-خانوم شما چه اسراري داري عشق منو بكني فاميلم بابا پدرم درومده که تا پيداش كردم اگه با هم فاميل بوديم كه که تا الان بچه دوممون هم تو بقلمون بود
از جواب سامي همچين ذوق كردم كه نگو بـه قول ميشا نيشم شل شد ولي قبل اينكه سامي ببينـه جمعش كردم
من- سامي جان عزيزم بيا عكسامون رو بگيريم كه كلي كار داريم
سامي هم سرشو تكون دادو موافقتشو اعلام كرد که تا ه خواست حرف بزنـه گفتم اين ژستا هم خودم ميگم
سامي-خانمي مگه قبليا رو خودت گفتي
من-اره زياد از ژستي ايشون خوشم نيومد
سامي-پس حتما واجب شد اون عكسارو ببينم
ه هم كه حسابي حرصي شده بود گفت
-من منتظرما
من-ببخشيد بخشيد خب شروع ميكنيم
با اين حرفم شروع كردم بـه گفتن ژستا كه خودم عاشقشون بودم تو يكيش سامي بايد ميشست رو زمين پاشم باز ميكرد من ميرفتم بين پاش ميشستمو تكيه ميدادم بـه سينش سرمو هم برميگردوندم سمتشو بيني هامون ميخورد بـه هم يكي ديگه هم واستاده بودم پاها بـه عرض شونـه باز ساميارم بايد بقلم ميكردو سرشو ميكرد تو كردنمو چشماشو ميبست منم بايد يكي از دستامو ميزاشتم كنار صورتش با اون يكي دستمم دستاشو كه قلاب كرده بود دور كمرم ميگرفتم يكي ديگه هم بايد جفتمون ايستاده پشت بـه پشت تكيه ميداديم بـه هم هر كدومم يه چشمكو يه خنده ي شيطنت اميز بـه دور بين ميزديم
عكس بعدي رو ميخواستم برگ كنم ب بـه ديوار روبه روي تخت عاشق عكسش بودم فقط از دوتا چشمامون گرفته بود دو که تا چشم عسلي شبيه هم يكي مردونـه يكي زنونـه و درشت تر عكسامون تموم شده بود بيچاره ه رو چقدر حرص داديم
- تموم شد؟
همچين با حرص گفت كه خندم گرفت
سامي-بله تموم شد ممنون
بعدم روي موهام بوسه زد
ه هم كه حسابي قاطي كرده بود از اتاق پريد بيرون با رفتنش منو سامي زديم زير خنده
من-بيچاره ه عقش گرفت از اين همـه عشقولانـه بازي
سامي –تا اون باشـه بـه مرد زن دار خيابون و جاده و راه نده
از بقلش اومدم بيرونو گفتم
من-بهتره بريم ببينيم اين اتردين با ميشا چيكار كردن
سامي-باشـه بريم

مـیشا :

نفسو سامـیار کـه رفتن تویکی دیگه از اتاقا منو اتردینم رفتیم تو اتاقه بغلی..
من:اتردین من مـیدونم اگه این سامـی این نفسو بدبختو اخر چیزخورنکرد..
اتردین بـه حرفای من مـیخندید ازاول کـه راه افتادیم که تا اینجا یک سره اینو مـیگم..
من:خب دیگه بریم عبگیریم..این عکاس باشی چرا نیماد؟؟
اتردین بلند خندیدگفت
اتردین:مـی.مـیشا یک باردیگه بگو کی نمـیاد؟؟
خندیدمو گفتم:عکاس باشی دیگه..والازیرپامو نگاه سبزشد..
اتردین:امان ازدست تو برو لباس عو ض کن..بدو بدو رفتم لباس اسپرتمو پوشیدم بعد عکاسم اومد..اول عکاس کـه یک جوون بود یک تیپه خزی هم زده بود فکرمـیکرد کیـه بهم یکی دوتاژست داد یکدونـه گفت کـه من وایساده بودم کفشمو یک لنگه اشو دراوردم ازپشتم انداختم پایین کـه تو اون حالت ازم عانداخت.یکدونـه دیگه هم نیم تنـه کـه ساعدمو گذاشتم روپیشونیم وسرمو بالا گرفتم..ازاین خیلی خوشم نیومد..یکدونـه هم تمام قد خم شدم وموهامو یک طرفم ریختم انگشتمم بـه نشونـه ی سکوت روی بینیم گذاشتم لبامم بـه قول م غنچه کردم...عتکی هام تموم شد حالا نوبته عبا شوییمان بود اتردین کـه نمـیدونم کی رفت بیرونو صداکردم اومدتو.وای ه همچین چشماش برق زد کـه نگو..اتردین اومدجلو گفت:عتکیتو انداختی؟
من بدون توجه بـه سئوالش گفتم:
من:فکرکنم برق ازنیروگاهه ه قطع شد..
اتردین ریز ریز خندید..بعدم رفت لباسشو پوشید منم رفتم اون لباس طلایی خوجله رو بپوشم...لباسمو پوشیدم اومدم بیرون یک لحظه موندم ولی سریع خودمو جمع کردم.اتردین یک تيشرت مشكي جذب يقه گرد كه سرشونـه اش سه که تا دكمـه طلايي ميخوره و هيكلشو خوب نشون مـیداد پوشیده بود..یک نگا بـه عکاسه کردم مات مونده بود روی اتردین.مـیخواستم ب فکشو بیـارم پایینا..با اتردین رفتیم عکسامونو بگیریم .اینارو دیگه خودم گفتم..یکدونـه تمام قدانداختیم کـه نیم رخ وایساده بودیمو اتردین منو زیر زانومو گرفته بود بلند کرده بودو سرش نزدیک لبام بود من داشتم بـه دوربین نگاه مـیکردم...اومدیم یکی دیگه بندازیم نفسو سامـی اومدن تو..اتردین داشت باسامـی حرف مـیزد مـه من یک حالت کمد دیواری کـه فکرکنم به منظور عبود نظرمو جلب کرد..یکهو مغزم گفت:دینگ!!!بدو رفتم پیش عکاسه گفتم:ببخشید اون کمدم مـیشـه باهاش عانداخت؟
ه متعجب گفت:اره اگه بخواین چرا کـه نـه فقط چه مدلی مـیخواین اون تو..تکی دیگه؟
من:نـه باهمسرم..
اول رفتم دوباره لباس اسپرتمو پوشیدم رفتم دسته اتردینو کشیدم باخودم بردم کـه تردین بـه سامـی گفت:
اتردین:شرمنده داداش من برم ببینم این مـیخواد چه بلایی سرم بیـاره..
من:ساکت شوبیـاببینم..
رفتم درکمدو باز کردم خداروشکرهمونجورکه فکرمـیکردم مـیله داشت..
اتردین متعجب گفت:مـیشامـیخوای چی کار کنی دیوونـه؟
من:بیـا بهت مـیگم.
اتردینو هول دادم تو کمد گفت:
اتردین:دیوونـه این تو مـی خوای چیکار کنی؟
من:وای چقدرفک مـیزنی..نگاه کن بشین این تو پاهاتم تقریبا جمع کن تو شیکمت دستتم بـه طوری کـه داری بـه یک نفر مـیگی بشین بگیر بالا..
اتردین:دیوونـه شدی بـه خدا..
اتردین همون کاری کـه من گفتمو کردعکاسم اومد جلومون اونم فکرکنم گیج شده بود..خودمم مـیله ی بالا سرمم گرفتم ازش اویزون شدم..قرارشدازاین یک عسیـاه سفیدبندازه..نفسو سامـی اون پشت غش کرده بودن ار ژست من..توعانگار اتردین داشت بـه من مـیگفت:بتمرگ..
خیلی عکسه باحالی شد..همـین کـه عکسو انداختن اتردین منفجرشد.منم خیلی شیک مـیله رو ول کردم اومدم پایین.
نفس:مـیشا خیلی دیوونـه ای..بااین ژستتات..
سامـی کـه قرمزشده بود.بالاخره بعدازکلی خندیدن قرارشد فردابییـایم عکسارو بگیریم..از اتلیـه کـه اومدیم بیرون نفسو سامـی رفتن خاهم رفتیم خونـه

نفس :

با سامي رفتيم سوار ماسين شديم دستامو محكم كوبوندم بهم گفتم
-يالا زود باش بگو منو مي خواي كجا ببري؟
سامي-اول بريم خريدتو بكن بعد بريم خدمات سرويس دهي پيدا كنيم بعد بريم اونجا
من-سامي اذيت نكن ديگه يعني چي اخه من كه از فضولي ميميرم که تا اونموقع
سامي-پس خودتم اعتراف ميكني فضولي
دستامو بقل كردمو بـه حالت قهر رومو كردم سمت پنجره وگفتم
-خيلي بدي باهات قهرم
سامي-اي بابا چه زودم قهرم ميكنـه باشـه اول بريم اونجا
با خوشحالي پ گونشو بوسيدم بعدش تازه فهميدم چه غلطي كردم سامي دستشو گذاشت رو گونشو نگام كرد
سامي- چه مـهربون شدي
خودمو زدم بـه كوچه ننـه ي علي چپ و گفتم
-خب حالا چه جور جايي هست اينجا
يه لبخند زدو رفت تو فكر انگار وافعا اونجا بود
سامي-تو تهران اولين بار بابام بردم اونجا بعدش خودم عادت كردم درون هفته حداقل يه بار برم اونجا از وقتي هم كه اومدم اينجا گشتم باز همچين جايي رو پيدا كردمو هر هفته اومدم
من-اي بابا بدتر دلمو اب انداختي نميخواد بگي يعني نگي بهتره
خنديدو ماشينو جلوي يه اسباب بازي فروشي بزرگ نگه داشت
سامي-پياده شو
با تعجب پياده شدم
من-نگو كه منظورت اسباب بازي فروشيه
سامي-نـه بابا تو كاريت نباشـه فقط بيا
رفتيم تو يه لحظه با ديدن عروسكا دلم براي اتاقمو مينا تنگ شد
من-سامي صبر كن اول يه زنگ بـه مينا ب
سامي-باشـه
گوشيمو دراوردم و زنگ زدم يه بوق جواب ندو بوق جواب نديگه ميخواستم قطع كنم كه برداشتن
-الو
انگار با شنيدن صداش تازه يادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده تو اين چند روز اصلا بهشون زنگ نزدم چون از شنيدن صداشونو كاري كه درون حقشون كردم خجالت ميكشيدم
-الو بله بفرماييد
من-سلام ي الهي من قوربونتون برم
-نفس تويي مادر نميگي من اينجا يه بابا دارم كه تموم اميدشون منم چرا زنگ نميزني؟
صداش با بغض بود
من-ببخشيد سرم شلوغ بود بابا خوبه خودتون خوبيد؟
-ما همـه خوبيم تو خوبي خوابگاهتون راحته
جوابشو ندادم نمبتونستم يه دروغ بـه اين بزرگي بگم -دلم برات تنگ شده نفس مادر نگفتي خوابگا خوبه
من-الو صدات نمياد الو الو
بعدم ترجيح دادم قطع كنم اين كه خودمو ب بـه كوچه علي چپ بهتر از گفتن اون دروغ شاخ دار بود م دوسه بار زنگ زد كه رد تماس زدم
سامي-بريم نفسي؟
من-بريم
من –خب حالا چيكار كنيم
سامي-هرچقدر دلت ميخواد عروسك بردار
من-هان ؟
سامي-براي خودت نيست كه اونجايي كه ميريم بايد اينا رو ببريم
من-باشـه باشـه
شروع كرديم خريد كردن هر چيزي كه بـه نظرم خوشگل بود برداشتم از ماشين گرفته که تا عروسك باربي سامي هم پشت سرم بودو خريدارو مياورد بعد اينكه كل مغازه رو خالي كرديم سامي پولشو حساب كردو با عروسكا رفتيم سوار ماشيم شديم تو تعجب بودم كه گفت پياده شو با ديدن تابلوي جايي كه اومده بوديم چشمام چهارتا شد

بيمارستان براي چي اومديم بيمارستان با باتعجب برگشتم سمت سامي كه با لبخند داشت بـه بيمارستان نگا ميكرد
من-سامي مسخره كردي منو چرا اومديم اينجا دستمو گرفتو با عروسكا رفتيم تو يكي از پلاستيك هاي پر از عروسك هم داد دستمو بردم تو همـه ميشناختنش هركي رد ميشد ميگفت
-سلام اقاي مـهرارا
تا رسيد بـه يه مرد كه پيشش واستاد
سامي-سلام جناب خوب هستين شما نامزدم نفس فروزان نفس جان ايشون رئيس اين بيمارستان اقاي خطيبي هستن
من-سلام از اشناييتون خوشبختم
خطيبي-منم همينطور بعد با جفتت اومدي ساميار ايشالا خوشبخت بشيد برو كه بچه ها منتظرن
از خطيبي خداحافظي كرديمو رفتيم سمت بخشي كه اصلا فكرشو نميكردم سامي اروم گفت
- نفسي مـهربون باشو محبت كن که تا تو محبت غرق بشي دليل انتخاب رشته ي من اين بچه هان شاد باشو بهشون انرژي بده غمگين نباش دلم ميخواد اون نفس شيطون باشي كه همـه ازش اميد ميگيرن نـه نا اميدي
يه بار ديگه اسم بخشو خوندم بخش بيماران سرطاني(اطفال پزشك مخصوص اقاي نيكنام) يه نفس عميق كشيدمو لبخند بزرگي زدم بدون توجه بـه سامي رفتم تو سامي هم پشت سرم اومد و گفت
-دو دقيقه پيشم واستا بعد جيم بشو
الهي چقدر بچه اينجاس يكي از يكي ناز تر و معصوم تر چقدر پاكن چقدر بي گناه اسير اين بيماري شدن ساميار چه روح بزرگي داره من براي چي اين رشته رو انتخاب كردم اون براي چي از خودم خجالت ميكشم من براي كلاسش اون براي اين بچه ها بـه ثانيه نكشيد كه دروبرمون پر از بچه شد و عمو ساميار گفتنشونم همـه جارو پر كرد
-عمو ساميار چرا دير اومدي؟
-عمو ساميار اين خانوم خوشگله كيه؟
-عمو ساميار دلم برات تنگ شده بود
خندم گرفته بود داشتم نگاشون ميكردم كه توجهم بـه سمت ي كه گوشـه اي واستاده بودو فقط داشت نگا ميكرد جلب شد چقدر خوشگل بود لباي عنابي پوست بـه رنگ برف چشماي مشكي رنگ شب مژه هاي برگشته بلند كه زير چشماشو سايه انداخته بود بي اختيار از پيش ساميارينا رفتم كنارو اروم رفتم سمت ك معلوم بود كه تازه متوجه بيماريش شدن چون هنوز روسرش موهاي پر كلاغي خوشگلي وجود داشت رفتم دو زانو نشستم روبه روش مـهم نبود شلوارم كثيف ميشد مـهم نبود كلاس نداشت مـهم نبود كه .....
من-اسمت چيه خانوم خوشگله؟
با چشماي خمارو درشتش خيره شد تو چشمام چقدر قشنگ نگا ميكرد نگاش مثل اب مثل شيشـه صاف بود وبرق ميزد
ك- ستاره اسمم ستارس اسم شما چيه؟
دستمو اوردم جلو بازدممو فوت كردمو گفتم
-من نفسم ميايي با من دوست بشي
چشماش برق زد واقعا اين اسم برازندش بود چشماش ستاره داشت
ستاره-باشـه نفس جون
يه عروسك خوشگل گرفتم سمتشو گفتم
-اينم براي دوست خوشگل من
با صداي سامي سرمو برگردوندم ولي از رو زانوم بلند نشدم
سامي-به بـه ستاره خانوم خوب نامزده منو ميدزديا
ستاره خنديدو با اين كارش دو طرف صورتش چال درومد منم لبخند بزرگي زدمو دستمو كردم توي چال گونش اونم دستاي كوچولوشو كرد تو چال گونـه ي من عجيب مـهر اين افتاده بود بـه دلم

داشتم با ستاره صحبت ميكردم كه يه بچه ي خوشگل ديگه هم اومد پيشم
- خانوم بـه منم از اون عروسكا ميدي؟
من-چرا ندم گلم ولي اول بايد بگي اسم قشنگت چيه؟
- اسمم مريم
من-به بـه چه اسم قشنگي منم نفسم
بعدش يه عروسك خوشگل ديگه دراوردم دادم بهش الهي اينا چقدر نازن سرمو اوردم بالا ديدم بله يه سري بچه ديگه هم زل زدن بـه عروسكايي كه تو دستمـه خندم گرفت بلند شدم دست مريمو با ستاره گرفتم گفتم
-هر كي با من دوست بشـه بهش عروسك ميدم
يكي از يكي ناز تر تو عمرم با اين همـه بچه يه جا دوست نشده بودم بـه هر كي يه عروسك ميدادمو چند دقيقه بقلش ميكردم اصلا نفهميدم ساميار كجا رفت عروسكام تموم شده بود ولي يه و يه پسر مونده بودن همچين نگام ميكردن كه دلم كباب شدش گوشيمو دراوردم زنگ زدم سامي
سامي-جانم نفس
من-كجايي تو؟
سامي-والا ديدم تو سرت با بچه ها گرم شده منم يادت رفته گفتم برم بـه يكي از بچه ها كه امروز عمل داره سر ب يه عروسكم برام مونده بود برم بدم بهش كارم كردم الان دارم ميام پيشت
من- داري ميايي برو تو ماشين اون ماشين كنتروليه با اون عروسك باربيه كه من چشمم گرفته بودش برام گرفتيرو بيار
سامي-مي خواي باهاشون عروسك بازي كني؟
من- تو كاريت نباشـه برو بيار
سامي-اوه اوه چه خشن الان ميرم ميارم
من-زود باش
سامي-باشـه بابا
من-خظ
سامي هم خداحافظي كردو گفتش زود مياد
من-خب که تا هديه هاي شما تو دوتا خوشگلا بياد بياييد با هم دوست بشيم من نفسم
پسر-منم محمدم
-منم ترنمم راسته كه شما با عمو سامي عروسي كردي
پسر-يعني الان شما زن عموي مايي؟
اومدم جواب بدم كه صداي سامي اومد
سامي-بابا انقدر از زن من حرف نكشيد
اسباب بازي ها رو از دستش گرفتمو گفتم
-تو منو اذيت نكني اينا منو اذيت نميكنن
بعدم عروسكا رو دادم بـه بچه ها و صورتشون رو بوس كردم اونا هم تشكر كردنو رفتن پيش بقيه که تا با اونا عروسك بازي كنن
سامي-ااا اينا رو دادي بـه اينا بعد خودت چي؟
من-مگه من بچم بـه درد من كه نميخوره عروسكا هم تموم شده بود گفتم بياريش براي اينا
سامي-بريم بقيه كارارو بكنيم ساعت 30/8 دير ميشـه
من-باشـه بريم
سامي-بچه ها خظ
حالا مگه ميزاشتن بريم
-عمو نفس جون نريد ديگه
-نفس جون بازم ميايي؟
-عمو بازم نفسو مياري با خودت
-عمو نميشـه اگه ميخواي بري نفس جونو نبري
ساميار-نخير نفس با من مياد ديگه چي م ميخواييد ازم بگيريد
من-بچه ها من قول ميدم زود تر از ساميار بيام اينجا
ستاره-نفس جون قول ميدي؟
من-اره گلم قول ميدم
بعدش خم شدم گونشو بوسيدمو با ساميار از بيمارستان رفتيم بيرون

نویسنده : رمان بيا نفسم شو ستاره ها موضوع : 110-عشق بـه توان 6 تاريخ : یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ ساعت: 22:25
. رمان بيا نفسم شو . رمان بيا نفسم شو ، رمان بيا نفسم شو




[ڪلبـــــہ ی رمــان ♥ - عشق بـه توان شیش 9 رمان بيا نفسم شو]

نویسنده و منبع: ستاره ها | تاریخ انتشار: Fri, 27 Jul 2018 02:46:00 +0000